|
نامه ای از رضا کیانیان
دیشب خواب دیدم که منونمی شناسی ،امروزطاقت نیاوردم باهات حرف زدم ،اماچیزی ازناراحتی من کم نکرد «همه حرف خوب می زنن،اما کی خوب این وسط» من ازغصه خسته ام ،راستی کدوم روز روز خوب من بود ؟دفترذهن من کجاشروع شد ؟ کی بسته شد؟دلم ازهمه گرفته ،آدمای خوب قصه کجارفتن؟ «بد وخوبش به شماماکه رسیدیم ته خط»
صبح رفتم مغازه،تانزدیکای ساعت یک مغازه بودم اماعصرنمی خوام برم،حوصله مغازه رفتن ندارم،امروزبیست وچهارساله شدم،یک روزبه مرگم نزدیکتر،هرگزروزتولدم شادنبودم............ بازهم فصلی رفت لحظه ای درمن پرپر شد از خزان دیروز که دلی پرخون کرد و لبی خشکانید ، دیدگانی تر کرد حاصل این همه فصل حاصل این همه روز یک دل افسرده ، روح در غم خفته دست هایی تنها و نگاهی بر در منتظر بیهوده که کسی می آید ولی آخر چه نصیبی بردم جز دلی افسرده ، روح در غم خفته دست هایی تنها و نگاهی بر در منتظر بیهوده منتظر بیهوده !!! ........
نمی دانم! وتقدیس ندانستن برایم گاه شیرین است و حتی گاهگاهی دوست می دارم ندانم هیچ چیزی را و می بارد چنان مغرور و خاضع ، تا جهان را پاک گرداند ز ناپاکی
یکی ازهمین روزای اول پاییزبود، درست مثل همین روزا ، پارسال پاییزروبا همدیگه شروع کردیم ،نه نمی گم که امسال بدون تو، نه دورازتو ، حالاامسال تو ازمن دوری ومن همین جا ازهمه کس دور ، توی شهرخودمون اما مثه یه غریبه توی غربت وباهمه غریبه ، بگذریم ............ امشب بازهم خاطره ها توی ذهنم رژه میرن ، پاییزپارسالمون یادته ،یکی ازهمین روزابود،یادته روزیکه دستم له شد ، خاطره عزیزاون روزهرگزاز ذهنم نمیره، گاهی وقتا اتفاقهای بد آغازبهترین خاطره هامی شن ،درست مثل همون روز،حالا هروقت به دستم نگاه می کنم ومی بینم دیگه ازاون کبودی وزخم اثری نیست غصه می خورم، دلم می گیره،آرزو می کنم دوباره همون روزبود، همیشه دلم می خواد دوباره اون لحظه ای که مهری بهم زنگ زد یا بیست وهفت مهر، حالا بادهای پاییزی امسال دورازتوخیلی غم انگیزن............. پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود چون من تو نیز تنها ماندستی ای فصل فصلهای نگارینم سرود سکوت خود را بسراییم پاییزم ! ای قناری غمگینم
فردا روز قدسه ...یاد آور روزهای تحصیل و مدرسه وووو راهپیمایی ...نه تنها روز قدس کلا روزهایی که باید می رفتیم راهپیمایی خیلی روزهای جالبی بود می کردیم وقتی این جور مناسبتها می افتاد تو روزهای غیر تعطیل معلم ها رو می گی : ما رو می گی : از صبح ما رو به صف می کردن چسب انتظامات رو سینه شون گرفته بود . اگه تکون می خوردیم دفتراشون رو در می آوردن و اسممون رو به عنوان اخلال گر می نوشتن حالا فرداش چی منتظرمون بود از مدرسه مثل یک بچه ی خوب و منظم صفوف فشرده که تا می اومدیم راه بریم یا پای من می رفت تو کفش جلویی یا نفر عقبی پاش می خورد به کفش من و بلاخره یکی مون می خورد زمین و کله پا می شد...یه چهار راه سر خیابون مدرسه بود تا می رسیدیم اونجا یواشکی جیم می کردیم و بزن دِ فرار ما رو می گی بعد کلی شیطونی و عشق و حال شروع می کردیم به شرح حال شیرین کاری امروز واسه رفقا با آب و تاب فراوون که یه دفعه می گفت : زکی تا در رفتی فلانی اسمت رو نوشت داد به ناظم فرداش ترسون و لرزون می رفتیم مدرسه ... ناظم : ما : خلاصه بعد تفهیم اتهام می رفتیم کلاس سر کلاس ...... معلم : آماده بشین واسه امتحان مارو میگی : معلم : دیروز تو راهپیمایی نتیجه اینکه امتحان هم -0-
دلم پربه خاطرهمه ی چیزایی که ازدست دادم ، به خاطرتمام چیزایی که می دونم هیچوقت به دست نمیارم چه خوب گفت پرویز شاپور: «آنقدرآرزوهایم رابه گوربردم که دیگرجایی برای جسدم باقی نماند»........ راست می گفت اما من انقدآرزوهام زیادبودن که بایدزیرزمین یه گوربی نهایت می شد واسه آرزوهای من اما بازم جای من نبود..................... نمی دونم شبا و روزا چه جوری می گذره ، همه روزا ، همه ثانیه ها فقط یه چیزتکراری.................. فکرکنم فقط روز آخرزندگیم یه ذره متنوع باشه ، روزیکه آدمای ریاکار واسم گریه می کنن................ دلم تنگ شده واسه خیلی چیزا !!!!؟ خسته شدم ازهمه چیز ، ازگفتن نمیشه ، نشد ، نشد ............................................................. درازای یک خیابان بی قواره راکه پرسه می زنی تنهاسایه ات بردیوارکش می آید ومی پلاسد سنگفرش خیابان درازدحام قدم هایت گم می شود ویک رشته نگاه کشیده می شود ازآنسوی روزهای کودکی تا بی تفاوتی امروز نه هیچ گاه فرقی نکرد همیشه دریک قدمی چراغ قرمزبود
ببینمت ، دلم می خواست که این اومدن همیشگی بود دیگه رفتنی نداشت ، دلم می خواست این پایان انتظارمابود............. می دونی عزیزم دلم گرفت وقتی گفتی اینجاهمه عوض شدن ! دلم گرفته ازاینکه می دونم آخرهفته دوباره میری ، چه طولانی شدروزایی که نبودی ، چه زود دوباره باید بار سفر ببندی ، چه دلخوشی کوتاهی ، چه اومدن کوتاهی !............................................................................ دیر آمدی تمام شده ام دیگر بس که بلعیده ام اندوه نبودنت را... هنوزاما همانندحاتم ام می بخشمت با آنکه هزارشب بی خوابی طلب دارم ازتو ! ! !
ای دیر بدست آمده بس زود برفتی آتش زدی اندر من و چون دود برفتی چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی چون دوستی سنگدلان زود برفتی زآن پیش که در باغ وصال تو دل من از داغ فراق تو بر آسود برفتی ناگشته من از بند تو آزاد بجستی نا کرده مرا وصل تو خشنود برفتی آهنگ به جان من دلسوخته کردی چون در دل من عشق بیافزود برفتی
رستنی ها کم نیست من وتو کم بودیم خشک وپژمرده و تاروی زمین خم بودیم گفتنی ها کم نیست من وتو کم گفتیم مثل هذیان دم مرگ ازآغاز چنین درهم وبرهم گفتیم دیدنی ها کم نیست من وتوکم دیدیم بی سبب ازپاییز جای میلاداقاقیها راپرسیدیم چیدنی هاکم نیست من توکم چیدیم وقت گل دادن عشق روی دارقالی بی سبب حتی، پرتاب گل سرخی را ترسیدیم خواندنی ها کم نیست من وتوکم خواندیم من وتوساده ترین شکل سرودن رادرمعبرباد بادهانی بسته واماندیم من وتوکم بودیم من وتوامادرمیدان ها ما به اندازه ی ما می خوانیم ما به اندازه ی ما می بینیم ما به اندازه ی ما می چینیم ما به اندازه ی ما می گوییم من وتو کم نه ، که باید شب بی رحم وگل مریم وبیداری شبنم باشیم من وتوخم نه ودرهم نه و کم هم نه ، که می باید باهم باشیم من وتوحق داریم .
|
About![]()
Home
|